این روزهای من ...

خب این سفر هم تمام شد. و یک کاری که مدت‌ها در ذهنم بود و چند هفته قبل سفر به کل من رو درگیر خودش کرده بود هم دیروز به نتیجه رسید. 

دیروز بعد برنامه داستان‌خوانی احساس میکردم سبک شدم. نه مقاله‌ام رو تکمیل کرده بودم و نه برای کارآموزی به نتیجه خاصی رسیده بودم و نه حتی یک بررسی از کارهای پیشین انجام داده بودم. یک از کنفرانس برگشته بودم که به جای اینکه تحت تاثیر ادبیات « ما می‌توانیم» و « ما خفنیم» خانم‌های کامیپوترساینتیست قرار بگیرم، تحت تاثیر داستان نفیسه مرشدزاده در کتاب کآشوب و اجرایی که دوهفته برای تمرینش زحمت کشیده بودیم، داشتم ذوق میکردم و احساس میکردم که این همان چیزی هست که در زندگی دلم میخواسته. این همان لحظه‌ای هست که بهش افتخار میکنم. 

بعد با خودم گفتم شاید باید میرفتم در کار تئاتر و نمایش و این حرف‌ها. یا شاید، باید دست به کار بشوم و داستان آدم‌های دور و برم و اتفاقات رو بنویسم تا به قول هوشنگ گلشیری این تجربه‌ها در اینجا با من دفن نشود. البته یک خانم محترم عالمی هم در گوشه ذهنم سر و صدا میکرد که آقا منم هستم و دلم میخواهد مقاله بنویسم و اچ ایندکس‌هایم را بالا ببرم و یک روزی به عنوان یک سخنران اصلی در این کنفرانس‌ها روی سن بروم و به همه توضیح بدم که چقدررر محقق شدن مساله مهمی است و چقدر هم آسان است و ما همه می‌توانیم و  از این حرفها. اما بدبختانه صدایش خیلی ضعیف بود. زیر صدای بم و کلفت آن یکی‌ها گم می‌شد و یک ناله ضعیفی به گوش می‌رسید که بیشتر شبیه موسیقی متن شده بود. 

دقیقا. موسیقی متن مریمی که حلقه رمان برگزارکردن دوست داشت و در آرزوهایش یک کافه کتاب داشت، یک مریمی بود که کامپیوتر خوانده بود و هنوز هم به دنبال آن بود که مساله دکترایش را یک طوری به جامعه بیرونش ربط بدهد. یک طوری با آدم‌ها سر و کله بزند و مشکلی از مشکلاتشان حل کند. مریمی که برای انتخاب کارآموزی‌اش شرکت‌ها را براساس میزان کمکی که به آدم‌ها میکردن رتبه‌بندی میکرد نه براساس معروفیت‌هایشان. مریمی که از بین آن همه غرفه‌ی رنگارنگ با هدیه‌های زیبا و جذاب بیشتر از همه جذب غرفه‌ای شده بود که برای قدرتمندی دختران دبیرستانی و علاقه‌مندی‌شان به علم به صورت داوطلبانه فعالیت میکرد. شرکتی که هیچ پولی هم نداشت به کارآموزانش بدهد و بدبختی هیچ کدی هم این وسط نوشته نمی‌شد که من بتوانم یک طوری این را به کار دکترایم ربط بدهم که شاید استادم دلش راضی بشود به رفتنم. اما ته همه‌ی این‌ها باز هم نتوانست کارت خانم ارائه دهنده را نگیرد. 

این مریم‌ها بهم ربط داشتند. شاید صدای یکی‌شان قوی‌تر بود و پررنگ‌تر اما آن یکی هنوز هم بود و انتخاب خودم بود که باشد. دوستش داشتم، نه به عنوان قسمت اصلی زندگیم، به عنوان همان موسیقی متن. دیر به دیر به سراغش میرفتم اما اگر نبود یک چیزی در من انگار می لنگید. گاهی می‌ترسم از اینکه بیش از حد ولوم صدایش پایین بیاید و نکند که حذف بشود. باید برای زنده ماندش یک فکری بکنم. می‌ترسم از اینکه صدایش انقدر پایین است، خسته بشود و بگذارد برود. 

خانوم محقق که داشت راجع به یادگیری تقویتی حرف میزد با خودم میگفتم که این مریم محقق من که خیلی وقت است جایزه‌ای نگرفته نکند از این همه جایزه نگرفتن خسته بشود؟ اگر خسته بشود چه اتفاقی می‌افتد؟ من این بودنش را دوست دارم. همین بودنی که می‌شود هرازگاهی که از کارها فارغ شد و سری بهش زد. اما اینکه تا کی می‌شود دنیای محقق بودن و علمی بودن ( علم به معنای ساینس البته) را اینطوری ادامه داد؟ سوالی است که این روزها دست از سر من برنمیدارد. 


منبع این نوشته : منبع
محقق ,بشود ,مریمی ,اینکه ,طوری ,خسته ,خسته بشود ,احساس میکردم

دوباره سفر

دوباره قرار برم مسافرت تنهایی امروز. 

یک سفر کوتاه درون کشوری. :دی که البته اصلا مثل تهران مشهد نیست. یک نصفه روز تو راهم. تقریبا دارم به شرقی ترین نقطه کانادا سفر میکنم. به نزدیکی‌های اقیانوس اطلس. نمی‌دونم چرا از تمام قسمت‌های سفر، جذاب‌ترینش برایم دیدن اقیانوس اطلس هست. حالا نه که خیلی اقیانوس با اقیانوس فرق میکنه، ذهن من هم کلید کرده که این جالبه. همه‌آش دارم تصورمیکنم که برسم هتل و چمدون رو بذارم و برم سمت اقیانوس. 

امروز با خودم فکر کردم شاید این یه راه فراره برای دوست پیدا کردن. چون در تمام قسمت های تخیلاتم، خودم رو تنها تصور میکنم. مدتی هست که قدرت دوست شدن با آدم ها توی من تحلیل رفته و کمتر میتونم سر صحبت رو باهاشون باز کنم یا یک مکالمه رو ادامه‌دار کنم. اوایل فکر میکردم این مشکل به توانایی ارتباط زبانی ام برمیگرده و چون اینجا هنوز انگلیسی صحبت کردنم به اندازه فارسی صحبت کردنم خوب نیست و با فرهنگ‌شون آشنایی کافی رو ندارم نمیتونم با آدم‌ها به سرعت قبل دوست بشم یا برای دوست‌یابی حرفی برای شروع پیدا کنم اما بعدها دیدم این مشکل رو با هموطنان ایرانی‌ هم پیدا کردم. با آدم های جدید خیلی دیر میتونم سر صحبت رو باز کنم با قدیمی‌ترها هم تقریبا حرفی برای گفتن ندارم. خیلی موقع‌ها ترجیح میدم جایی نرم و یا اگه میرم خودم باشم و محمد. یا احداکثر یکی دوتا آدمی که در اون موقعیت خاص یه چیزی توی ذهنم هست که باهاشون راجع بهش صحبت کنم. 

ایران که میرم این حالتم کمتره انگار. شایدم اونجا اصن با فرصت کمی که دارم در مواجهه با روابط جدید قرار نمیگیرم که بخوام این ترس رو تجربه کنم و حالت دفاعی در مقابلش بگیرم. 

خلاصه که امروز فهمیدم، یک ترس جدید به ترس‌هام اضافه شده اونم ترس در دوست‌یابی یا به عبارتی دوست نیابی هست. برای کسی که همیشه پیدا کردن دوست رو یکی از قدرت‌های خودش میدونست. ترس عجیب و غیرقابل باوری هست اما دیگه وقتش قبول کنم که وجود داره. 

امیدوارم به زودی براش یه راه‌حل پیدا کنم. اگه یافتمش میام و اینجا ثبت‌اش میکنم. 



منبع این نوشته : منبع
صحبت ,پیدا ,دوست ,اقیانوس ,جدید ,خیلی ,حرفی برای ,اقیانوس اطلس

شهر بزرگ

دو هفته پیش بود که یک داستانی می‌خوندم به اسم « مهمان ناخوانده در شهر بزرگ» از بهرام صادقی. حالا خودم در یک شهر بزرگ هستم. اون هم نه در داخل ایران بلکه هزاران کیلومتر دور از کشورم. در جایی که توش مهاجر محسوب می‌شم باز هم بار سفر بستم و اومدم به یک شهر خیلی بزرگ. همه چیز اینجا حس و حال متفاوتی داره. خیابون‌های شلوغ، ترافیک، میدونی که من رو یاد فیلم بتمن میندازه، آدم‌هایی که بهم تنه میزنن و بی‌تفاوت رد میشن، گداها و معتادهایی که قیافه عجیب و غریبی دارن. آقایی که وسط میدون شما رو به ایمان به مسیح دعوت میکنه و مراکز خرید بزرگ درست کنار همین اوضاع و احوال بهم ریخته. رستوران های ایرانی و خط و خطوط آشنا روی دیوارها، بوی بد اتوبوس و قطار. خیابون‌های قدیمی با نقاشی‌های دیواری خاص خودش. کافه‌هایی که تا دیروقت باز هستن و آدم هایی که همچنان با همراهانشون از جنس آدمیزاد یا الکترونیک مشغول مصاحبت هستند.


دنیای عجیبیه اما من با تمام شلوغ پلوغی و درهم و برهمی‌اش، دلتنگش بودم و بدجور نفس کشیدمش. اینجا دلم برای تهران کمتر تنگ شد. احساس کردم یه سفر اومدم و برگشتم. راستش یه کم هم دلم از خودم گرفت. اینجا فقر و تفاوت طبقاتی آدم ها مشهودتر بود اما من باز هم بیشتر دوستش داشتم. احساس رهایی میکردم. شهر ترسناک‌تر بودش اما یه حسی ته وجودت میگفت ارزشش رو داره. مقابله با این ترس و زندگی کردن توی این شهر و چشیدن طعم فرصت‌های جدید از تو آدم بهتری می‌سازه. این صدا رو دوست داشتم. صدایی که نمی‌ترسید و قوی بود. شهر بزرگ بدی‌های خودش رو داره و زندگی توش اصلا راحت نیست. هیچ‌چیز روتین نیست. اگه اتوبوس رو از دست بدی باید کلیی بیشتر پیاده بری. اگه جایی گم بشی، شاید آدم‌های کمتری بهت کمک کنن. اگه یه روز روی مود نباشی و دلتنگ، شاید کسی رو پیدا نکنی که همراهی‌ات کنه. شاید خیلی بیشتر طول بکشه تا دوستان خوب برای خودت پیدا کنی اما همینکه یه صدایی ته وجودت بهت میگه ارزشش رو داره و تو رو میفرسته به جنگ تمام این ترس‌هایی که باهاش مواجه خواهی شد، یعنی زندگی برای من اینجا راحت‌تر خواهد بود. 


دنیاهای بزرگ، ترسناک‌تر هستن اما مسیر بزرگ شدن رو هم هموارتر میکنن. خلاصه اینکه به قول این خارجکی‌ها no pain no gain. 

همین دیگه. شاید بیام و بنویسم بازم از تجربه‌های این مدت. 


منبع این نوشته : منبع
شاید ,زندگی

پروانگی

امروز اولین روزی بود که موفق شدم تیکه تیکه بخوابم. از شب تا آخرین باری که واقعا  از خواب بیدار شدم نزدیک به ۱۰ بار وقفه در خوابم داشتم. به بهانه‌های مختلف مجبور شدم از خواب بیدار بشم و اونقدر خسته بودم که هر بار بلافاصله بعد از بازگشت به رختخواب خوابم می‌برد. فکر می‌کردم این مدل خوابیدن باعث شروع سردردم بشه یا حداقل یه حالت کلافه‌ای توی من ایجاد کنه. اما هیچ‌کدوم از این اتفاقات نیافتاد. خیلی سرحال از خواب بلند شدم و راه افتادم تا این شهر تازه را در همین فرصت کمی که دارم بگردم. توی خیابان که راه میرفتم همه چیز برام جدید بود و پر از حس‌های خوب بودم. دوست داشتم همه چیز رو از اول بسازم. همه جا رو بشناسم. آماده‌ی یادگرفتن بودم و جستجو کردن برام سخت نبود. از اشتباه کردن نمی‌ترسیدم و حتی به خودم نمی‌خندیدم. هوا هم که عاالی بود. پاییزی و بارونی. باد شدیدی میومد اما سر جنگ نداشت و هر از گاهی یک تنه‌ای میزد و رد می‌شد. از ترس‌های پریروز خبری‌ نبود. همه رو جا گذاشته بودم و اومده بودم. امیدوارم وقتی برگردم هم این حال خوب رو با خودم سوغاتی ببرم. شاید شهرهایی که توش زندگی نمی‌کنی همیشه قشنگ‌تر به نظر میان و شاید هم یه جاهایی هستند که حس تازگی و نو‌شدن رو بهت هدیه میدن. دوست دارم فکر کنم دومی درسته. همیشه تفسیرهای اختیاری از دنیا برام جالب‌تر بودند. اما خلاصه‌ی همه‌ی این قصه‌ها میشه این جمله که بهترین حال آدم‌ها در دنیا حال جستچوگری‌شون هست. یعنی فرار از عادت‌هایی که لزوما خوب نیستن اما تو رو توی خودشون گیر انداختن. این سفر برام شروع نه گفتن به پیله‌هایی بود که دور خودم بستم. شاید هم وقت اون رسیده که پیله‌ها رو باز کنم و پروانه بشم. 


منبع این نوشته : منبع
برام ,شاید ,خواب ,خواب بیدار

سود یا خوشحالی، مساله‌ این است.

تازه وارد دانشگاه شده بودم و تقریبا هر دری که در فنی پیدا میکردم میرفتم تو و دنبال کارها و آدم‌های تازه می‌گشتم. اصلا فکر می‌کردم اصل و اساس دانشگاه رفتن در ورود به همین درهای نیمه‌باز است که کلیدش دست دانشجویان سال بالایی است. هر دری که باز می‌شد، پشتش یک دنیای جدید بود. آدم های جور واجور با کارهای متفاوت که با روی گشاده آماده بودند تا پذیرای تو باشند و راه و چاه را نشانت دهند. بعضی از درهایی که زدم، مال من نبودند و بعضی از اتاقک‌های کوچک دانشکده هم مثل خانه‌ی دومم شدند. آنقدر رفتم و آمدم که آدم‌هایی که حلقه وصل‌مان همان اتاق‌های کوچک و درهای نیمه‌بازش بود، رفقای گرمابه و گلستانم شدند.

 یکی از تابستان‌های دوره‌ی لیسانس به مقام کلید‌داری یکی از درهای دانشکده نایل شدم. حس عجیبی بود. هر روز تابستان که هم‌دوره‌ای‌هایم دنبال کارآموزی‌های خفن و کار در آزمایشگاه استادهای نامدار دانشگاه به دنبال کسب یک لقمه رفرنس لتر و اضافه کردن خط و خطوط بیشتر و پرطمطراق به رزومه‌شان بودند، من از کرج بکوب خودم را به همان اتاق کوچک بالای پله‌های فنی پایین می‌رساندم تا کتاب‌ها را مرتب و لیست‌برداری کنیم و به سیستم اشتراک کتاب کتابخانه سر و سامان بدهیم. ناسلامتی عضوی از حلقه‌ی اجرایی کتابخانه شده بودیم و باید آستین بالا می‌زدیم و فکری می‌کردیم.

 خدا رو شکر، دوستان پایه خوبی هم داشتم. الهه هم تقریبا هر روزی که من آنجا بودم، پا به پایم می‌آمد. یک روز درگیر سر و سامان دادن کتاب‌ها و درآوردن لیست کتاب‌های موردنیاز بودیم و یک روز برای برگزاری چشن حافظ مشغول چالش و بعضا هم دعوا. 

زمان مثل برق و باد گذشت اما این عادت از سر من نیافتاد. اصلا همین عادت بود که دوران فوق‌لیسانس از پا درآوردم. بدن درد گرفته بودم انگار. انقدر که پای لپ‌تاپ و توی آزمایشگاه نشسته بودم و با دوستان حرف‌های آکادمیک رد و بدل می‌کردم. مشکل از دنیای آکادمیک نبود، مشکل من بودم. منی که نمی‌توانستم در زندگی فقط یک کار بکنم. فقط یک جا بشینم و فقط به یک چیز فکر کنم. من آدم راهروهای طولانی با درهای نیمه‌باز بودم. یک در، آن هم در طبقه‌ی سوم یک ساختمان جدید با میزهایی که پشت‌شان به هم بودند و آدم‌ها برای چای خوردن، تولدبازی و گاهی هم بحث‌های سیاسی صندلی‌هایشان را به روی هم می‌چرخاندند، حال خوب مرا می‌خشکاند. 

اما چاره‌ای نبود، باید فکر آینده می‌بودم. باید آینده‌ای را که به ادعای خیلی‌ها در همان ۴ سال لیسانم هم از دست داده بودم و فرصت‌هایی که سوزانده بودم را یک باره در این باقی‌مانده عمر جبران می‌کردم. باید کارهای مهم انجام می‌دادم. کارهایی که یک سودی بهم می‌رساند. حالا یا سود مادی یا سودی از جنس اچ ایندکس و سایتیشن و ...

تمام تلاشم را کردم که خودم را به این زندگی راضی کنم، که شده یک روز کامل روی موضوع تزم متمرکز بمانم، یک دوشنبه‌ای بشود و من دلم هوای جلسه قرآن را نکند. نشد که نشد. گفتم من راه خودم را می‌روم. به مدل خودم ریسرچر می‌شوم. ریسرچ می‌کنم همزمان کارهایی که حس خوب برایم دارد و سود مادی هم از آن‌ها عایدم نمی‌شود، می‌کنم. از آن روز به بعد هم هر کس به طعنه یا از سر تعجب گفت که چقدر کارهای جانبی زیادی در زندگیم دارم و چه طور می‌رسم که همه‌ی این‌ها را با هم انجام بدهم. خلاصه و مفید بهش فهماندم که به همه‌ی کارها نمی‌رسم و خیلی‌هاشان را با کیفیت پایین انجام می‌دهم. بهش گفتم یک ریسرچر متوسط هستم (شاید هم اعتماد به نفسم زیاده و یک ریسرچر ضعیف! :دی) که دوست دارم حلقه رمان‌خوانی داشته باشم و کلاس متفرقه بروم. هنوز هم وقتی یک در جدید به رویم باز می‌شود. سخت است که وارد اتاق نشوم و رازهای درونش را کشف نکنم. 

پی نوشت: احترام خاصی برای کسانی که ریسرچر هستند و بنابر علاقه‌شون در یک راستا و یک هدف گام برمیدارن قائلم و همیشه تحسین‌شون میکنم اما دوست ندارم جای اون‌ها باشم. :) در واقع من با تعریف دنیای آکادمیک ریسرچر نیستم اما ریسرچرها رو دوست دارم :دی


منبع این نوشته : منبع
ریسرچر ,درهای ,آکادمیک ,انجام ,دوست ,کوچک ,دوست دارم ,دنیای آکادمیک ,درهای نیمه‌باز

کودک ناآرام درون

دو سه روزی میشه که با مفهوم کودک درون بیشتر آشنا شدم. تمام دوران زندگیم بیشتر پیرزن درون داشتم. یه کسی که کلمات قصار می‌گفت و همیشه در فکر آینده بود و سعی می‌کرد عاقل و بالغ به نظر برسه اما بیشتر سخت‌گیر و گنددماغ بود. اما چند روزی میشه که یه بچه‌ای توی خودم پیدا کردم. یه بچه‌ای که داره پا می‌کوبه تا مامانش نره. همیشه از بچه‌هایی که کنه‌ی مامان‌شون بودن خوشم نمیومد. حس می‌کردم مامان‌شون در تربیت اینا وقت نگذاشته و خب از بچگی هم هیچ‌وقت چسب مامانم نبودم. یادمه مامانم و بابام شش سالم بود رفتن حج واجب و در تمام اون مدت یک ماهه من یه بار هم براشون دلتنگی نکردم، جز یک بار که با پسرخاله‌هام وسط بازی دعوام شد و تازه یادم افتاد که مامانم اینجا نیست البته اون هم بهانه بود. میخواستم دل‌شون برام بسوزه و یک آوانسی بهم بدن و نتیجه بازی رو به نفع خودم تغییر بدم. 

اما الان دو سه روزی میشه، شاید هم بیشتر، که دلم میخواد مامانم از کنارم تکون نخوره. میرم دانشگاه دلگرمم به اینکه برگردم، خونه است. حتی اگه اون توی یه اتاق دیگه باشه و من توی این اتاق نشسته باشم و پای لپ‌تاپ مشغول کارهام باشم. همینکه میدونم هر موقع اراده کنم میتونم برم اتاق بغلی و نگاهش کنم یا باهاش حرف بزنم، دلم آروم میشه. شدم مثل بچه‌ها، دیگه یاد گرفتم که خودم بازی کنم اما احساس امنیتی که حضور مادرم بهم میده هیییچ چیز دیگه ای توی  این دنیا بهم نمیده. بالغانه نیست، این رو مطمئنم. اما روزهای سخت زندگی یا روزهایی پرفشارش رو بغل مامان حتما آسون‌تر میکنه. کسی هم که طعم سادگی رو چشیده باشه دل به کارهای سخت نمیده. خلاصه که دوباره کودک شدم اما این بار متفاوت از کودکی خودم شدم همون کودکی که دلم نمی‌خواست من مادرش باشم. خدا کنه از پس خودم بر بیام. شاید هم خدا داره تمرینم میده. شاید قراره بچه آم از این بچه‌هایی باشه که یه بند آویزون من هست و خدا داره یادم میده که براش مادری کنم و گاهی به دلش دل بدم و گاهی صبور باشم و راضی‌اش کنم. یه موقع‌هایی هم طاقطت گریه‌ها و بغض‌هاش رو داشته باشم. 


منبع این نوشته : منبع
اتاق ,باشه ,میده ,شاید ,بازی ,میشه ,روزی میشه

خداحافظی

قبل‌ترها به لحظه‌ی خداحافظی‌ که می‌رسیدم به خودم می‌گفتم، «لعنت به این خداحافظی‌ها». سخت بود که کسی را با تمام خاطراتی که داشتی، بگذاری در لحظات گذشته‌ات و رنگ‌ تصویرشان در ذهنت خاکستری شود و گاهی حتی تصاویرت کم کم محو بشوند و وضوح‌شان را از دست بدهند. به این لحظه که می‌رسیدم، حس سیندرلا را درک می‌کردم وقتی ساعت ۱۲ شده بود و هر آنچه داشت یک به یک در پله‌های کاخ شاهزاده از دست می‌داد. 

تمام مدت چشم‌هایم به آن از دست رفته‌ها باقی‌ می‌ماند. گاهی سعی می‌کردم شده یک پوش هم از آن‌ها با خودم بیاورم. هربار که به فرودگاه می‌رسیدم من همان سیندرلا می‌شدم در ساعت ۱۲ شب. هر بار سعی می‌کردم که این بار تلاشم را بیشتر کنم و با ترفندهای عجیب و غریب یک چیزی کش بروم و نگذارم که همه چیز آن ور دیوار شیشه‌ای فرودگاه باقی بماند. هر بار بیشتر تلاش می‌کردم و کمتر موفق بودم. تنها چیزی که با من می‌ماند اشک ناتوانی بود. 

انقدر این لحظات خداحافظی برایم تکرار شد که دیگر انگار اشک‌های چشمم خشک شد. شاید هم دلم به گرفته بودن عادت کرد و فکر کرد زندگی همین است و باید کنار بیاید. شاید هم سیندرلای وجودم باورش شد که بعد از ساعت ۱۲ و بدون آن لباس‌های زیبا و کفش‌های بلورین هم زندگی ادامه دارد. هنوز هم موش‌های اتاقش هستند و شاید هم یک روزی شاهزاده به سراغش بیاید و زندگی روی دیگرش را نشان بدهد. 


دیگر در خداحافظی‌ها به پشت سر نگاه نمی‌کردم. نگاهم به پیش رویم بود. تا می‌خواستم دل‌تنگ بشوم به آن لحظات خوبی که باید بسازم‌شان فکر می‌کردم. به آدم‌هایی که باید با آن‌ها دوست بشوم. به کارهایی که باید انجام بدهم و عکسش را برای مامان و بابا ارسال کنم. به اتفاقاتی که باید برای دوستانم تعریف کنم و آن‌ها در این تجربه شریک کنم. به کلاس‌هایی که باید از راه دور شرکت کنم و آن شرکت‌کننده نشسته در قاب لپ‌تاپ کلاس‌شان باشم. به لحظات استراحتی که کافی در دست و موبایل در دست دیگر باید به مامان کمک کنم تا لباس مناسب برای مهمانی‌اش را پیدا کند و من صبورتر از همیشه به حرف‌هایش گوش بدهم. 


این فکرها نماینده‌های شاهزاده بودند با لنگه‌ی کفش بلورین که روی دیگر زندگی را برایم هدیه آورده بودند. 


منبع این نوشته : منبع
می‌کردم ,لحظات ,زندگی ,شاید ,شاهزاده ,ساعت

خیال‌پردازی

تازگی‌ها خیلی خیال‌پرداز شدم. تا یک لحظه بیکار میشم خودم رو وسط یک فضای خیالی و عجیب و غریب پیدا می‌کنم. ریشه‌ی بعضی خیالاتم رو نمی‌فهمم. یه موقع‌هایی ایران هستم و توی کلاس آتوسا نشستم. یه موقع‌هایی وسط بوک کلاب ازتا هستم. یه وقت‌هایی توی یک خیابون کاملا ناشناخته دارم قدم می‌زنم. این خیال‌های بعضا ناشناخته به خواب‌هایم هم تسری پیدا کرده. 

یک شب‌هایی خواب می‌بینم که با یک جمع ناشناس (البته در خواب آشنا) در یک هتل خیلی شیک و مجلسی هستیم. نه می‌دانم کدام شهر است و نه می‌دانم اصلا برای چه کاری اونجا رفتم. یک شبی خواب می‌بینم که خونه خریدیم. در واقع یک کسی برامون خونه خریده و نه می‌شناسمش و نه دقیقا می‌دونم که چرا این کار رو کرده. 


یک شب‌هایی هم توی یک فضای مارپیچ در حال دویدن هستم و اصلا هم ناراحت نیستم که دقیقا نمی‌دونم دارم به کجا میرم و چرا وسط این بل بشو گیر کردم. صبح که از خواب بلند میشم، می‌بینم زندگی دقیقا مثل قبل ادامه داره و هیچ اتفاق خاصی هم در یک ماه گذشته نیافتاده. پس چرا من انقدر وسط خیالاتم گم می‌شم؟ اصلا چرا انقدر خیالاتم عجیب و غریب شده؟ بچه‌تر که بودم، خیالاتم از جنس جایزه گرفتن و روی سن رفتن بود. هر از گاهی هم توی تلویزیون نشونم می‌دادن. یه موقعی هم بود که دوست داشتم رییس جمهوری چیزی بشم و همینطوری که با چادر خیلی شیک رو گرفتم، با یکی از این مجری‌های شبکه خبر مصاحبه کنم. تمام خیالاتم خیلی رسمی و سرشار از دستاوردهای اجتماعی بودش اما حالا ...

توی همه‌ی این سردرگمی‌ها یه چیزی خوشحالم میکنه اما. اینکه هنوز رویا دارم. اینکه هنوز وقتی یک جا می‌شینم، میرم یه جای دیگه و در یک فضای دیگه زندگی رو ادامه میدم. این یعنی هنوز روحم پرواز میکنه و بالش نشکسته. این رو خیلی دوست دارم. 




منبع این نوشته : منبع
خیلی ,خیالاتم ,خواب ,دقیقا ,اصلا ,می‌بینم ,اینکه هنوز ,خواب می‌بینم

محرم

محرم برای من فقط در تاسوعا و عاشورا خلاصه نمی‌شود. 

وقتی محرم می‌شود انگار من هم می‌شوم همان دختر ۶-۷ ساله. هر جای دنیا که باشم به خانه‌ی پدربرزگم بر‌می‌گردم. زیارت عاشورا را که می‌خوانم، صدای یاسر همیشه درگوشم است. با هرکسی که همنوا بشوم «و هذا یوم فرحت ...» را اما با همان آهنگی می‌خوانم که او می‌خواند. هر جا که روضه بروم. روضه‌خوانش برایم آشناست. جلو جلو بیت‌های مداح را کامل می‌کنم. انقدر که بعضی از خط‌های مقتل برایم آشنا سده است. هنوز به آن خط نرسیده من دارم اشک می‌ریزم. روضه‌ی حضرت علی‌ اصغر که می‌خوانند. آقاجون را می‌بینم که به عصایش تکیه داده است و دارد برای‌مان داستان میدان رفتن امام را می‌گوید. سرخی غروب را تفسیر می‌کند و خونی که به آسمان ریخته شده تا زمین نریزد و غوغا به پا نشود. بعد اما صدای دایی‌ام را می‌شنوم که نوحه‌ی تلذی را می‌خواند و بغضش در «علی لای‌لای» گفتن می‌شکند. 

شب هشتم که می‌شود. از اول روضه منتظرم تا کسی «جوانان بنی‌هاشم ...» را بخواند. اگر نخوانند هم اشکالی ندارد. آقاجون بر سینه می‌زند و می‌خواند و من پا به پایش اشک می‌ریزم. به خودم که می‌آیم دیگر آن‌جا نیستم. رفته‌ام خیلی دورتر. آن‌جایی که اویس دارد «رخشنده ماه چهارده زیبا علی اکبر ...» را از روی نسخه‌های خطی روضه‌های آقاجون برای‌مان میخواند. 

شب نهم اما همه می‌دانند که قرار است میرعلمدار نیاید ... 

برای همین است که « ای اهل حرم میر و علمدار نیامد»، زمزمه‌ی بزرگ و کوچک می‌شود. مریم کوچک هم همان گوشه ایستاده و آقاجون دوباره وسط سینه‌زن‌ها نگاهش می‌کند. آقاجون آن لحظه‌های آخر که در بستر بود هم این دوبیت را می‌خواند. هنوز تاسوعا نشده بود اما این دوبیت را می‌خواند و بعد میگفت: «دسته‌ی عزاداری اباعبدالله خلوت نباشد یک وقت !». صدایش وقتی با ما حرف میزد، ضعیف شده بود اما این دوبیت را بدجور محکم می‌خواند. انگار تمام توانش را گذاشته بود تا اهل حرم تنها نمانند. 

امان از شب آخر ... امان از تنهایی پسر پیغمبر ... امان از «امشبی را شه دین در حرمش مهمان است ...». کاش این صبح هیچ‌وقت طلوع نمی‌کرد. هرسال شب دهم که می‌شود، این بیت را ملتمسانه می‌خوانیم اما بخت یارمان  نمی‌شود. آفتاب لعنتی طلوع می‌کند و « زینت دوش نبی ...»  بماند. توان خواندن این آخری را هیچ‌وقت نداشت. اشک امانش را می‌برید. ما هم از او به ارث بردیم انگار.


منبع این نوشته : منبع
می‌خواند ,آقاجون ,دوبیت ,امان ,می‌کند ,می‌شود

تولد

امروز تولد محمده و من براش هیچ هدیه‌ای نخریدم! درواقع دنبال یه هدیه خاص برای روز تولدش بودم و خودش هم کم و بیش در جریان بود. راجع به تمام مراحل تقدیم هدیه بهش هم فکر کرده بودم اما امروز صبح باهام تماس گرفتن و گفتن که هدیه به این زودی‌ها به دستمون نمیرسه. وقتی تلفنم زنگ زد. محمد با اینکه خواب بود و معمولا هم چیزی به راحتی از خواب بیدارش نمیکنه اما با ذوق اینکه هدیه‌اش از راه رسیده از خواب بیدار شد. من از اتاق رفتم بیرون و خب خانم منشی پای  تلفن بهم گفت که فعلا این هدیه موجود نیست و بعدم راجع به آپشن‌های دیگه صحبت کرد. بقیه حرفهای خانومه رو درست نمی‌شنیدم. تمام مدت فکر و ذکرم  این بود که حالا چیکار کنم؟ هیچ تهیه و تدارکی ندیده بودم و به قول معروف تمام تخم‌مرغ‌هام رو در یه سبد گذاشته بودم. بدتر اینکه کارهام خیلی مخفیانه پیش نرفته بود و با اینکه در موردش با هم حرفی نزده بودیم اما مطمئن بودم که اونم در جریانه. تلفنم که تموم شد. یه کمی خودم رو توی هال معطل کردم با لپ‌تاپ اما این وقت‌کشی خیلی طول نکشید. محمد داشت صدام میکرد از توی اتاق و منم سعی می‌کردم خودم رو به نشنیدن بزنم تا کمی وقت بخرم و فکر کنم. نمی‌دونم چرا انقدر اوضاع برام پیچیده شده بود .محمد کسی نبود که ناراحت بشه بابت هدیه نگرفتن روز تولد اما انگار من خودم خیلی ناراحت بودم. انگار روز تولد من بود و همه یادشون رفته بود. 


خودم رو جمع و جور کردم و رفتم به سمت اتاق. محمد اومده بود دم در و داشت میومد سمت هال. سفت بغلش کردم و اونم متعجب نگام میکرد. اونم بغلم کرد. اما کاملا ازنگاهش معلوم بود که داره به چرایی این نوع بغل کردن من فکر  میکنه. مثل بچه‌ها شده بودم. میتونستم قیافه خودم رو تصور کنم. لب پایینم رو آورده بودم روی لب بالام و چشمام رو درشت کرده بودم. نذاشتم که ازم بپرسه که چرا اینطوری نگاش میکنم. خودم سریع گفتم. تولدت مباااارک اما ببخشید هدیه‌‌ای که قرار بود بهت بدم به دستم نرسید. حالا چی میخوای برات بخرم هدیه روز تولد؟ همه‌ی اینا رو انقدر سریع گفتم که اگه هرکسی غیر محمد بود حتما لازم می‌شد یه بار دیگه تکرارشون کنم. بعدش یه نفس راحت کشیدم. قورباغه رو قورت داده بودم. 


محمد خنده‌اش گرفته بود. البته میتونستم ته نگاهش ببینم  که از نرسیدن اون هدیه ناراحته اما خب اصلا به روی من نیاورد. سریع بحث رو عوض کرد و بهم گفت امروز استارباکس یه نوشیدنی مجانی به مناسبت روز تولدش بهش میده. میتونیم عصری با هم بریم و هدیه‌اش رو باهم تقسیم کنیم. هم خوشحال بودم و  هم ناراحت. به این فکر میکردم حتی استارباکس هم به محمد یه هدیه داده اما من ....


محمد انگار فکرم رو خونده بود. وقتی بهش گفتم. مرسیی که به دنیا اومدی. بهم گفت: مرسیی که همسرم شدی، بدون تو توی این دنیا خیلی تنها می‌شدم. چشم قلبی شده بودم. یه لحظه احساس کردم شاید بهترین هدیه‌ای که آدم‌ها میتونن بهم بدن، همراهی‌شون هست. اینکه خیالت تخت باشه که توی روزهای سخت و شیرینت یکی هست که میتونی روش حساب کنی. امیدوارم من برای محمد همون یک نفر باشم. امیدوارم امسال هدیه تولدش از طرف من یه همراهی صبورانه باشه. به خصوص اینکه سال پر فراز و نشیپی هم پیش روش هست. سالی که احتمالا خیلی از تصمیمات بزرگ زندگی‌اش رو باید بگیره و مسیرش رو برای چندسال آینده انتخاب کنه. سالی که باید با خیلی از فکرها و تصورات خوب و بد مبارزه کنه و من در تمام این مسیر باید همراهش باشم و نذارم باورش رو به خودش از دست بده. اینا حرفای قشنگی هست اما از حرف تا عمل یه دنیا فاصله است. 


اینکه چرا اینجا نوشتمش رو نمیدونم اما باید ثبتش میکردم. این تلفیق از حس‌های عجیب که امروز داشتم. این حس شرمندگی از نرسیدن هدیه و فکرهای بعدش. 


خلاصه اینکه بماند به یادگار امروز در بین تمام روزهای زندگیم. 


منبع این نوشته : منبع
هدیه ,اینکه ,محمد ,خیلی ,تمام ,تولد ,سریع گفتم ,کرده بودم